سکوت کوچ


چهارشنبه 5 مهر 1385

ببین !


تقصیر من نیست اگر این همه آرام و رامم

تقصیر من نیست اگر یاسی رنگ مورد علاقه ام است و

سبز را نمی پسندم و سرخ آشفته ام میکند و سپید را باور ندارم !

اگر دیوارهای اتاقم پرند از عکسهای قدیمی از خاطراتی نادیده !

اگر از طعم پرتقال بیزارم و با اکراه میخورمش !
اگر سیب دوست ندارم و دلم ٌپر ٍ شوقٍ سیب چیدن برای دستهای توست !


اگر بوی غذا دلم را به هم میزند

و اگر به زور و با تقلب هنوز هم وزنم به چهل کیلو گرم نمیرسد !

اگر دستهایم می لرزند موقع دیدارت و اگر چشمهایم تب میکنند

اگر چشمهایت هراس تیرگی شبها را از دلم میگیرد

اگر بی تاب میشوم و بی قرار میشوم و فریاد نمی دانم

داد نمی شناسم

اگر چشمهایم اشک را آشنا گشته اند و

دعوا نمیدانم !
اگر انتظار زخم می زند به روحم و لبهایم مهر خموشی خورده اند

اگر چشمهایم وقت آمدنت بازیشان میگیرند و خمار میشوند...

اگر در عین بیزاری دلم تاب نمی آرد نه بگویم !

اینها ..هیچ کدامشان تقصیر من نیست...

حالا اگر هنوز دلت راضی نیست برو یقه ی آن بالا سریت را بچسب بگو دردت چه بود

مگر آدمیان از چه برایت کم گذاشتند که دیوانه ای اینچنین در شهر مان رها ساختی !

چهارشنبه 8 شهریور 1385
...

نگاه کن که غم درون دیده ام

چگونه قطره قطره آب میشو د

چگونه سایه ی سیاه سرکشم

اسیر دست آفتاب میشو د

نگاه کن

تمام هستیم خراب میشود

شراره ای مرا به دام میکشد

مرا به اوج میبرد

مرا به دام می کشد

نگاه کن

تمام آسمان من پر از شهاب میشود

تو آمدی ز دورها و دورها

ز سرزمین عطر ها و نورها

نشانده ای مرا کنون به زورقی

زعاجها،ز ابرها ، بلورها

مرا ببر امید دلنواز من

ببر به شهر شعر ها و شورها

به راه پر ستاره می نشانی ام

فراتر از ستاره می کشانیم

نگاه کن

من از ستاره سوختم

لبالب از ستارگان تب شدم

چو ماهیان سرخرنگ ساده دل

ستاره چین برکه های شب شدم

چه دور بود پیش از این زمین ما

به این کبود غرفه های آسمان ،
کنون به گوش من دوباره می رسد صدای تو

صدای بال برفی فرشتگان

نگاه کن که من کجا رسیده ام

به کهکشان ، به بیکران ، به جاودان

کنون که آمدیم تا به اوجها

مرا بشوی با شراب موجها

مرا بپیچ در حریر بوسه ات

مرا بخواه در شبان دیر پا

مرا دگر رها مکن !
مرا از این ستاره ها جدا مکن

نگاه کن که موم شب به راه ما

چگونه قطره قطره آب میشود

صراحی سیاه دیدگان من

به لای لای گرم تو

لبالب از شراب خواب میشود...

به روی گاهواره های شعر من نگاه کن

تو می دمی و آفتاب میشود....

" فروغ

* دوست دارم این شعرو....باهاش زندگی میکنم ،از صبح که بیدار میشم با خودم زمزمه اش میکنم...

بی خواب هم که میشوم شکیبایی با آن صدای خش دار و پر رازش می خواندش .

** حالا فقط مانده است همان هشت هجای ساده ی همیشگی ...

چهارشنبه 25 مرداد 1385

گمان می کردم خیلی مهم است اگر روزی....لحظه ای؛ خورشید نباشد... نتابد

چه ساده بودم !


انگار نبودنت را هرگز نمی دانستم

که زمین ...

که زمان ...

سرد می شود

می ایستد...

میمیرد...

و من..... مرده ام شاید ....

*برای آشنای همین روزها ، فردا که نباشی...که نباشم...یادمان باشد لا اقل...!

پنجشنبه 12 مرداد 1385

نه آینه ای دارم که خود را در آن بینم

نه آیه ای که خود را بشنوم

ماندم اگر چشمانت را ببندی.... !!

* دلم حافظیه میخواد..... سکوت و سکوت و غزلی که دوستش داشتم؛

روز هجران و شب فرقت یار آخر شد

زدم این فال و گذشت اختر و کار آخر شد...

چهارشنبه 4 مرداد 1385

می نویسم.....

خط می زنم....پاره میکنم...

نمیدا نم....گاه گداری اینگونه می شو م

هر بار حسی را توان وصفم نیست همین حال و هوا را دارم!

حالم عجیب است.....اما بد نیست....فقط عجیب است....

حیف !
زمان را نمیشود زنجیر کرد...

خاطره ها را هم !
با این و آن هم نمیشود تقسیمش کنی

امااین را فقط تو می دانی عزیر دل !
تو که از اهالی یک شنبه ای و راز مرا می دانی...

تو که دستهایت به سخاوت بارانند و آغوشت گوشه ای از بهشت

تو این حال عجیب مرا میدانی

خوب است !
خیالم راحت است لا اقل برای تو نمیخواهم مدام پی واژه بگردم ......

گمان می کنم ، سکوت هم که میکنم ، تو می شنوی.....

خوبیش همین است که تو از اهالی یک شنبه ای !



چهارشنبه 28 تیر 1385

تو فقط لب تر کن

از تو اشارتی بس که رخ گیرم از تو

و باز به همان همیشه پوچ خود باز گردم

تو فقط بگو...

نه ...

کلامی هم نمیخواهد به لب رانی...

نگاهت را می دا نم...

بی راه و بی فانوس به کوی دیدار های صمیمانه مان باز میگردم

بی تو اما ...تنها !
بی نقش چشمهایت... بی هرم دستهایت

اما به حرمت همیشه ی علاقه ات...

همه را برایت جعبه میکنم و میگذارم همان جایی که اولین بار...

آری...اینگونه بهتر است

همه را خودت نگه دار..

شاید نزد تو محفوظ تر باشد...

*حالم هنوز خوب است ! فقط شاید ذره ای... !!